تبليغاتX
انتهای عشق

علی

 چشام همیشه خیسه و اشکای سردو یخ زدم

من گریه کردم واسه تو وقتی نبودی پیش من

 علی بگو کی میشه باز سر بزارم رو شونه هات

زل میزنم به عکسی که خنده نشته رو لبات

علی تو رفتی و من و تنها گذاشتی رو زمین

 همیشه اشک گوشه ی این چشما نشته تو کمین

 دلم میگیره میشکنه وقتی نیستی تو باز پیشم

عاشق بودم رفتی کجا به یادت آسوده میشم

علی چه جور دلت اومد منو بزاری و بری دیگه نمی خوام بمونم وقتی که پیشم نباشی

(عزیزم تو نبودت نخواه که فراموشت کنم من تو قصر یخی و آرزو در آغوش تو ام تنم خستستو غم تو دلش فراونه گلم  فکر نکن دوری از چشمات برام /آسونه گلم من  اینجام تک و تنها و تو با یکی دیگه حتی سخته شه فکرشم از سوگه فراغت سوزناکه سبک شعر من بهم بگوخدا آخه چه جور دلت اومد علی بره من بمونم که اون و بره با یکی دیگه)

 من تا آخرین نفسامم داغ دار تو ام

همین که گریم میگیره از داستان خودم

  نه این جوری نمیشه میخوام از خواب  پاشم

تو رو ببینم کنارم بگم صد بار بازم عاشقتم

نزار که فنا شم عزیزم من وایسادم

 

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
بیا تکلیفو روشن کن  نه اون جوری که مغروری

بیا تکلیفو روشن کن نه نه اینجوری که مجبوری

کسی عاشق تر از من نیست خودتم اینو می دونی

بیا تکلیفو روشن کن بهم بگو که می مونی

جدایی شاید که مارو یه شب رها کنه از غم

ولی فردا تو می دونی که دلتنگیم برای هم............................

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
چی بگم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |

تو براي هميشه رفته اي

و ديگر نخواهي آمد

هرگز

چشمانت را به چشمانم نخواهي دوخت

تو همان روز كه قلبت را پس گرفتي

براي هميشه تركم كردي

اما

بهترين من

تو قلبم را پس نداده رفتي

و مرا ذره ذره

در حسرت ها مدفون ساختي

بازگرد

تا با آمدنت ديگر

حسرت بار ديدنت نباشم

بازگرد.........

                                         (الناز)

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |

 صداي آهنگين قدم هايش را بر روي سنگ فرش قلبم مي شنوم

چه آهسته و مغرور برروي دلم پا مي نهد گويي كه مي خواهد

براي هميشه مأواي عشق و محبت خود را ترك كند قلبم ناله كنان

فرياد مي زند:

بازگرد!!

بي رحمانه بودنت را مي توانم تاب آورم اما نبودنت را، هرگز

در ترنم باد،به گل هاي قرمز بال كفش دوزك چشم دوختم،

دستانم را به آب و آتش زدم تا در درد فراقت را تاب بياورم

اما

تو چه ساده گذشتي از آمدن و ماندن ها، چه بي پروا دل كندي

و خاطرات سبز را به رنگ خاكستري فراق ربودي!!

اي رفيق نيمه راه، ترا بر كشتي فراموشي خواهم نشاند،

و به دست آبهاي سرنوشت خواهم سپرد تا در ساحل ديگر به گل

نشيني!!

آخرين يادگاري را به روي ساحل مي گذارم كه شايد روزي درياي

دلت آن را ناخواسته بردارد و در خود شناور سازد......علی جونم

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |

دل من تنها بود.

دل من هرزه نبود....

دل من عادت داشت، كه بماند يك جا!

به كجا!!؟

معلوم است به در خانه تو!

دل من عادت داشت كه بماند آنجا...

دل من ساكن ديوار و دري است كه تو هر روز از آن مي گذري

دل من ساكن دستان تو بود!

دل من گوشه يك باغچه بود، كه تو هر روز به آن مي نگري....

راستي دل من را ديدي؟!!!

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
 

تا تو رفتی همه گفتند

که از دل برود هر انکه از دیده برفت

وکنون آه تو ای رفته سفر

که در این کلبه ی خاموش هنوز

یادگار تو به جاست

کاش یک لحظه سرود شب اندوه مرا می خواندی

که چه ها بر من ازرده گذشت

و بدانی تو که از دل نرود

هر انکه از دیده برفت...

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
نمیدانم بغضهای فروخورده ام رادرکجاخالی کنم.شانه ای رانمی یابم تاسربرآن گذارم وسیل واربغضهای چندین ساله ام راخالی نمایم.همیشه میگویم ومیخندم ولی هیچ کس خبرازدرددرونم ندارد.به لب خنده وبردل دریای غم دارم.به خدا من نیزدردل اقیانوسی ازغم دارم...به خنده های همیشه ام برمن قضاوت مکنید که اگرازدرددل گویم خواهید دید که دنیایی ازغم درخویش مدفون ساخته ام ودم برنیاورده ام...به خدای عشق سوگند که من نیز...

کاش خاطرات درهمان لحظه میمردند

نمیدونم امروز چه مرگم شده؟؟؟؟؟

هیچ وقت اینطوری نبودم اگرم بودم یه جایی بود که می رفتم وحسابی عقده دلم روخالی میکردم

ولی امروزاونجاهم رفتم فایده نداشت

انگاریه چیزی روگم کردم!!!

انگار داره میمیره برام میدونم دیگه دلم داره خسته میشه دیگه نمی خواد اونو دوست داشته باشه

میخواستم برم به دیدنش

ولی پام نمیکشید

هرکاری کردم این پای لعنتیم انگاری چسبیده بودروی پدالهای خاموش ماشین

ماشین هم ازنفس افتاده بود اونم ازدستم خسته شده

آخه شده بودم مثل ملانصرالدین والاغش که صددور دورمیدون میزنه بعدش تازه بامشت میزنه به پهلوی خرش میگه خاک برسرت توهم به دردنمیخوری

منم دست آخربعدکلی خیابون گردی زدم کنارخیابون کوبیدم روسرفرمون گفتم:خاک برسرت که توهم باخرلنگ ملا نصرالدین فرقی نداری

حالانمیدونم این وسط چراخرملا رولنگ دیدم!!!!!!!!

شاید شانس همیشه لنگ خودم بوده که دروجاهت زیبای خرملا ملاقاتش کرده بودم!!!!!!!!

بگذریم بازدارم میرم رودنده پرحرفی

ولش کن نمیرم ببینمش

به قول یه بنده خدایی........شاید وقتی دیگر

ولی دلم بدجورشورمیزنه نمی دونم چرا نگرانشم شایدم حسم دروغ نباشه و اتفاقی براش افتاده باشه ولی دیداره ما که شده به نمی دانم همان نا کجای آشنایی خیلی سخته بدونی یکی اون ور خیابون روبرویه شرکتته و تو حتی بر حسب اتفاقم نمی بینیش که یا دلتنگیت برطرف شه یا حداقل ازش بدت بیاد همش باید تو صفحه مانیتور عکسشو ببینی واقعاْ عجب خدایی دام من که ۵ ماه دارم ازش می خوام از دلم بیرونش کنه و نمی کنه میخوام ۱ بار ببینمش ولی نمیشه میخوام................نمیشه

چقدر آهنگاشو گوش کنم چقدر فیلماشو بببینم خودت بگو خدا بگو تا کی...........

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
سلام به فرشته علی من که تا حالا هیچی بهش نگفته.نگفته بهش که من هر شب به یادشم هر روز هر دقیقه ..

نمیگه من همه جای این شهر براش گریه کردم نمیگه دلم براش تنگ شده نمیگه هنوز وقتی فیلماشو میبینم عکساشو نگاه میکنم دلم قلبم تند تند می زنه ..

تازه اگرم بگه اون میگه ای ول احساس غرور میکنه که منو انقدر خورد کرده تف سربالا کرده..

میدونید قصه منو علی چه جوری شروع شد:

امروز میگم.من با خواهرم  داشتیم میرفتیم شلوار جین بخریم تو خیابون ولی عصر ۷ آبان سال ۸۲ ساعت ۶ با علی آشناشدم اصلاْ از اول ازش خوشم نیومد اصلاْ تا حالا با کسی دوست نشده بودم

ولی خوب مخمو زدو باهاش دوست شدم من بهمن همون سال دانشگاه رشت قبول شدمو باید میرفتم علی منو میبد آرژانتین و من هر وقت میومدم میومد دنبالم حتی اگه ساعتها دیرتر میرسیدم وای مستاد تا بیام  وقتی شمال بودم برام نامه مینوشت خیلی کم باهم حرف میزدیم..تا اینکه عید اون سال دعوامون شد قرار داشتیم علی دیر اومد وقتیم اومد یه هو با دوستش دعواش شدو رفت اون وقتا من ۱۸ سالم بود اونم ۶ماه از من بزرگتر بود جفتمون اولین تجربه دوستمون بود.اردیبهشت سال ۸۳ باهم آشتی کردیم از طریق خواهرم آخه محل کار علیو شرکت بابای من نردیک هم بود خواهرم هر از چند گاهی میدیدش.خلاصه باهم دوست بودیم منم ترم بعدشو تهران مهمان گرفتم تا بهمن شد و وقت رفتن دوباره من به رشت ۳ روز از ولنتاین گذشته بود تو خیابون ونک تو یه کافی بودیم که نمیدونم سر چی بهم زدیم .

دیگه ازش خبری نداشتم تا ۳ مهر سال ۸۶.من از نظر روحی داغون بودم اون موقع .بخاطر تصادفی که کرده بودیم منو خانوادم تازه همه از بیمارستان مرخص شده بودن ۴۰ مادر بزرگم تموم شده بود  و..

خلاصه دقیقاْشب قبل از اینکه علی زنگ بزنه من کلی گریه کرده بودم وایسادم با خدا حرف زدم گفقم دیگه خستم از همه چی اونی که باید بیاد تو زندگیمو بیار الان دیگه وقتشه و یه قرص خوردمو خوابیدم.

ساعت ۲ بعد از ظهر فرداش از خواب که بیدار شدم اومدم دم تلویزیون دراز کشیدم یه هو تلفن زنگ خورد

من هیچ وقت جواب تلفنو نمی دادم ولی اون روز خواهر کوچیکم تلفنو آورد گفت تو جواب بده برداشتم تلفنو علی اون ور خط بود گفت من علیم طالبی...

شوکه شدم گفت من هنوز سره حرف ازدواجم حستما می خواهم ببینمت منم واسه ۲ روز بعد قرار گذاشتم .وقتی دیدمش دلم لرزید حالا چرا نمی دونم .ماه روضون بود من روزه بودم رفتیم درکه افطار کردیم تو راهه برگشت علی که تا حالا حتی دست منم نگرفته بود دستامو تو ماشین گرفتو گفت من نیومدم که برم اندفعه برای همیشه می مونم .من تویه دلم خالی شد گفتم وای اگه دوستش نداشته باشم چی؟ اون موقع حس کردم خیلی دوسم داره که بعد ۳ سال برگشته.

خلاصه دوستیو ما ادامه دار شد ولی عل خیلی فرق کرده بود .یه موقع هایی بهش شک میکردم میگفت نمیتونی مچمو بگیری و.... ولی من مطمعاْ بودم حسم بهم دروغ نمیگه اون داشت خیانت میکرد.

تا اینکه خواست بره کیش من تو دلم افتاد که می خواد با دختر بره نمی دونم چرا ؟ خلاصه با دوستام رفتم فرودگاه که ببینم با کی داره میره که علی آقا به دوستم شماره داد خلاصه سرتونو درد نیارم منم هیچی نگفتم علی اومد تهران اول با دوستم قرار گذاشت بعد که تونو سوار کرد من رفتم جلو...

و بقیش قصه اش زیاده خلاصه بهم زدیم ولی حالا تازه من فهمیده بودم که عاشقشم نمی تونستم فراموشش کنم تازه می فهمیدم دوست داشتن یعنی چی...

روزهای سختیو گذروندم عید شد من هر روز دلم براش بیشتر تنگ می شد ولی می دونستم که دیگه بدردم نمی خوره تا اینکه علی ۱۶ فروردین بهم زنگ زدو من که هنوز دلم ماله ائن بود خر شدمو رفتم بیرون باهاشو آشتی کردیم عاشقش بودمو هستم.علی اومد خواستگاری تویه خرداد رفت دفتر بابام تا بیان خونه شد مرداد من دیگه علیو شوهر خودم می دونستم براس همه کار می کردم تا اینکه کم کم حس کردم علی داره دوباره رفتارش عوض میشه کم کم سرد شد بعد باباشو بهانه کرد که تون راضی نیستو خیلی راحت باهام خداحافظی کرد در یک هفته وقتیم زنگ می زدم میگفتم بهمین راحتی می گفت آویزون بازی در نیارو ....

۱۰۰۰ تا چرته دیگه و رفت و حتی حالمم نژرسید که الناز چه بلایی سرش اومد ولی من هر روزشو از ۱۵ شهریور به این ور که ندیدمش براش نوشتم که اگه ۱ روز دیدمش بهش بگم هر روزو شبم اون بوده و هست.   علی از دست دادی منو باور کن که حوسهای دلت یه آدمو داغون کرد یه دختر با کلی آرزو و زندگی و شادابیو از بین برد مگه قتل فقط گرفتن جونه آدمه تو زره زره خوردم کردی غرورمو شکوندی لهم کردی و تویه دنیا ولم کردی این زجر دادنه تا طرف بمیره و تو از این حس لذت می بری من اولین کس نبودم که باهاش این کارو کردی آخریشم نیستم دوست داری همه برات زار بزنن عاشقت بشن ووو

آره ولی من مطمعنم هیچ کس مثل من نبود تو قسم زیاد خوردی  تو قول خوشبختی دادی تو بهم قول دادی به شرفت به جونه بابات قسم خوردی اگه یادت رفته من یادمه که قرار بود خوشبختم کنی نه به این طرز تویه خانوادم هم لهم کنی.مرسی عشقم.ممنونم از همه چی ولی همونطور که گقتم من بخشیدمت بخاطر همه چیز و بخاطرهمه کارایه بدی که در حقت کردم معذرت می خوام و آرزویه خوشبختی میکنم برات.

 

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
دیگه خسته شدم بخدا

خدا خدا خدا.

داره واژه غریبی میشه برام دیگه که بیام بنویسم

دیگه خسته شدم این وبلاگ دیگه روزهاو نفسهای آخرشه بهمون خدا قسم که دیگه خسته شدم

میدونی علی وقتی آهنگ جدیدتو گوش کردم اتفاقی تو اینترنت دیدم . یه دستام یخ شد قلبم شروع کرد به زدن نمیدونی تا دانلودش کنم چه حالی شدم .

وقتی گوش کردم دیدم تو این مدت اصلاْ به این فکر نمی کردم که حسه تو چیه فقط میدیدم خودم نمی تونم فراموشت کنم ولی یه مقوع هایی که خیلی دلم میگرفت با خودم میگفتم حتماْ تو هم یه موقع هایی یادم میفتی ولی دیدم نه ..........

نمی دونم اصلاْ چرا من باید آهنگ تو رو ببینم و گوش کنم که دوباره همه چی رو سرم خراب شه

ببینم عاشق یه کی دیگه شدیو بازم داری با این کارات اونو خر میکنیو .....

نمی دونم اونم مثل من خر میشه یا نه عاشقت میشه یا نه................

خیلی سخته علی بخدا قسم خیلی سخته حسی که بهت دارمو فراموش کنم .این حس نه با دوست نه با شوه نه با بچه نه با سفر نه با مشروب نه با سیگار.. نه با خوش گذرونی با هیچ چیزی حل نمیشه تازه اگرم این کارارو کردم بار تو تویه اون حسه اون موقم بودی تو تمام سفر تو تمام جاده تو تمام این شهر که دیگه از همه دیواراش برام اشک میریزه وغم غصه تو بودی ای خداااااااااااااااااااااااااا

ولی من رفتم تا تو راحت بخوابی .رفتم تا دیگه تحملم نکنی .نتونستم نگهت دارم نتونستم بهت ثابت کنم دوست دارم که اگرم می کردم وقتی تو تویه اوجه عشق مون تو اردیبهشت که عاشقت شدم که دیگه برا ی من اردیجهنمه رفتی خیانت کردیو من چشمامو بستمو گفتم اشکال نداره این کارو کردی

حتی اگه این همه عشقمم قدرت درکشو داشتیو همین الانم می فیمهمیدی نمیموندی .می دونم

من دارم کاره بیهودهای میکنم می دونم.باید یه جوری فراموشت کنم .یعنی می تونم؟

 

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
علی عاشق یکی دیگه شده

تو این روزا خبری از این بدترم میتونستم بشنوم

برای اونم آهنگ خونده

وای خدا آخه چرا من دلم بهمین خوش بود که براش می نوشتم

 

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
سلام عزیزم امروز ۳ بهمنه و منم دلتنگ تو می دونی که حتماْیادته که ۳ هر ماه ماهگردمون بود

.دوباره یه چند وقتیه میای تو خوابم .دیدم باهم شمال بودیم تو بام سبز لاهیجان همه جا مه بود تو می ترسیدی کسی ببینتت حالا چرا نمی دونم؟ من همش میخواستم بغلت کنم بوست کنم ولی انگار نمی شد هی محو می شدی .بعد بهت گفتم حالا که همه چی تموم شد فقط یهم بگو چرا ؟من نمی تونم باور کنم تو بخاطر حرفه بابات از اون همه عشق گذشتی. تو بعد از کلی اسراهای من گفتی برای اینکه تو بهم گیر می دادی من می خواستم آزاد باشم. توی خواب همش داشتم فکر می کردم آیا واقعاْ من اذیتت کردم؟ شایدم آره دیگه..

 

خلاصه مثل اینکه نمی خوای دست از سره من برداری هرچی سرمو گرم میکنم بیرون میرم مسافرت میرم نمیام اینترنت که دیگه ننویسم باز نمی شه .ولی این حسه داره کمکم کمرنگ میشه میدونم میای بیرون از تو مخم. ولی مطمعنم هیچ کس تو دنیا به اندازه من دوست نداشت و نداره حتی بابات.دیگه مامانت که سهله.البته اگه مامان بابایه واقعیت باشن که من شک دارم.

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
داشتم فکر مي کردم به ماندن و رفتنت،
نفهميدم چه شد ... ديدم رفته اي

بعد يک دفعه دلم خواست همه ي باورهاي تلخم را بريزم دور؛

"عشق در نرسيدن است. با وصل، عشق مي ميرد
."
نفرين به باورهايم
!
بعد يک دفعه دلم خواست همه ي فاصله ها را پاک کنم؛

"هميشه فاصله اي هست
"
نفرين به فاصله
!
بعد نگاه کردم ديدم، چه تنها شده ام. ديدم چه قدر دلم هوايت را کرده است
+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |

شاید دیگه قسمت نشه ببینمت تو رو من

 شاید دیگه خاطره شه لحظه های تو با من

کاشکی بدونی رفتنم فقط بخاطر تو بود

دست بی رحم سرنوشت عشقتو از دلم ربود

 

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است ...
      
       از چشمهای من هیجان را گرفته ای . این روزها عجب خودت را گرفته ای . با این
      سکوت و نگاه و غضب
      
      به چشم حرف و کلام و دهان را گرفته ای . حرف بدی نمی زنم اما شما به فحش از
      این غزل تمام بیان را
      
      گرفته ای . اردیبهشت نیست که اردی جهنم است لبهای سرخت که دهان را گرفته ای .

      
      عشقم جسارت است ببخشید یک سوال ! با اخمت کجای جهان را گرفته ای ؟
      
       شما که بی ادبی نخواندی پس کجا ؟ کِی د کترای زخم زبان را گرفته ای؟
      
      عشقم جواب نامه ندادی بس نبود ؟ دیگر چرا کبوترمان را گرفته ای ؟
      
      عشقم اجالتاًً برویم آخر غزل نه اینکه وقت نیست امان را گرفته ای  !
      
      اما به ما نیامده دل کندن از شما با آن که میلاد مرا نادیده گرفته ای .
     

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
دیگه نمی دونم از کجای دلم برات بگم دیگه از تکرار این همه روز و این حرفهای تکراریم خسته شدم ۱۰۰۰ بار خواستم بهت زنگ بزنم فقط باهات حرف بزنم ولی ترسیدم از اینیم که هست کوچیکترم کنی خوردم کنی دیگه حتی از نوشتن تو این وبلاگم خسته شدم  دیگه امشب به امام حسین گفتم یا از مغزم بیرونت میکنه یا بهم بر می گردونتت .

از اینا بگذریم من فردا میرم شمال و جمعه میام این چند روز عاشورا نیستم تهران ولی از اونجا که خودتم می دونی دلم ماله تو است .

ایشاالله که تو هم روزای خوبی داشته باشی عزیزم من ۱۳ اسفند برای همیشه ا زایران میرم .خیلی دلم می خواست این روزای آخر باهم بودیم که دست تقدیر نزاشت و اینکه چه خوابی برام دیده این تقدیر را خدا می داندو بس .ولی روزیو میبینم که دوباره میبینمت ولی اون روز کیه نمی دونم.... شایدم دیدار ما به قیامت .میدونی که من تو این دنیا بخشیدمت ولی اونجا باهات کار دارم تو بهم یه چیزایی بدهکاری یه قسمهای دروغ خوردی نارو زدی  تهمت زدی باهام بازی کردی مهم تر از همه آبرو بردی ازم.

ولی میبینی با این همه بدی نه فکر انتقامم نه ... فقط  ازت گذشتم  ولی از بابات نه از مامانت نه از اونا نمیگزرم.شاید بگی چرا اونا .. ولی اونا هم بهم بد کردن یادته میگفتی من مردم من خودم تصمیم میگیرم من متمتن بابامو رازی میکنم .این طرف هیچ مشکلی نیست .منو بگو از بابام میترسیدم ...

از همه اینا بگذریم هنوزم عاشقتم عشقم.ایشالله روزای خوبی داشته باشی با من که بودی به گفته خودت همش ازیتت میکردم ولی انگار الان خوبو خوشی .الناز همیشه به یادته همیشه همیشه.

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده ی کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد.

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.

راست می گوید که می گوید:

"یک فریب ساده ی کوچک"

باز هم می گفت: "می دانی فلانی جان!

زندگی شاید همین باشد

یک فریب کوچک از دست گرامی تر عزیزانت

من که باور کرده ام، باید همین باشد..."

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |

زیبا هوای حوصله ابری است

 چشمی از عشق ببخشایم

 تا رود آفتاب بشوید

دلتنگی مرا

 زیبا

هنوز عشق

  در حول و حوش چشم تو می چرخد

  از من مگیر چشم

  دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

  با من بگرد

  یادم بده چگونه بخوانم

  تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

  در تندباد عشق نلرزد

    زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

  احساس می کنم

  آنگونه عاشقم که نیستان را

یکجا هوای زمزمه دارم

 آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

  زیبا

  چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

  من دزد شعرهای چشم تو هستم

  زیبا

کنار حوصله ام بنشین

 بنشین مرا به شط غزل بنشان

  بنشان مرا به منظره ی عشق

  بنشان مرا به منظره ی باران

  بنشان مرا به منظره ی رویش

  من سبز می شوم

  زیبا ستاره های کلامت را

  در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

  بر من ببار تا که برویم بهاروار

  چشم از تو بود و عشق

بچرخانم

  بر حول این مدار

  زیبا

زیبا تمام حرف دلم این است

  من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |
راست می گفتند

                       همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد

من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم

                       زمانی که از دست می رفت

و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت

چشم می گشودم همه رفته بودند

                                              مثل "بامدادی" که گذشت

و دیر فهمیدم که دیگر شب است

                                      "بامداد" رفت

             رفت تا تنهایی ماه را حس کنی

شکیبایی درخت را

                           و استواری کوه را...

من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم

                                        به حس لهجه "بامداد"

و شور شکفتن عشق

در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت

"من درد مشترکم"

                                 مرا فریاد کن...

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |

كنم هر شب دعا مهرت شود از قلب من بيرون

ولی آهسته می‌گويم:«خدايا بی‌اثر باشد»

عنصری:

در عشق تو کس پای ندارد جز من         بر شوره کسی تخم نکارد جزمن

با دشمن و با دوست بدت می‌گويم       تا هيچ‌کست دوست ندارد جز من

جهان خاتون:

تا در برت ای دوست مرا باری نيست       مشکلتر از اين بر دل من باری نيست

گر نيست ترا شوق، مرا، باری هست        ور هست ترا صبر، مرا، باری نيست

مسعود سعد سلمان:

در ماه چه روشنی که در «روی تو» نيست            در خلد چه خرمی که در «کوی تو» نيست

مشک ختنی، چو «زلف خوشبوی تو» نيست      يکسر هنری، عيب تو جز «خوی تو» نيست

رهی معيری:
خيال انگيز و جان پرور چو بوی گل سراپائی     نداری غير از اين عيبی که می‌دانی که زيبائی
 
«اما تو چيز ديگري»

آفاق را گرديده‌ام، مهر بتان ورزيده‌ام        بسيار خوبان ديده‌ام، اما تو چيز ديگري

+ نوشته شده توسط الناز در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM